کانون اصلاح و تربیت

0
73

دیشب مامور شدم یکاری انجام بدم.

یه تماس تلفنی داشتم که ازم خواستن برم مرکز اصلاح و تربیت کودکان شاندیز و یکیو که آزاد شده بود تحویل بگیرم و ببرمش.

تا حالا ندیده بودمش. فقط ماجراشو شنیده بودم که با دوستش میرن بیرون و اونجا ناخواسته یه درگیری درست میشه و یکی چاقو درمیاره و در این حین یک نفر مصدوم میشه و اینم فرار میکنه و بعد از چند روز میگیرنش و چون سنش پایین بوده میبرنش کانون اصلاح و تربیت. خلاصه مسیر طولانی تا محل کانون که یجای پرت توی جاده شاندیز بودو رفتم و رسیدم. هیچ برداشتی نسبت به اون محل نداشتم. سربازی که مامور دژبانی بود گوشیمو گرفت و رفتم تو. برخورد افسرنگهباناش خیلی خوب و مودبانه بود باهام و واقعا لذت بردم. بعد از چند دقیقه وقتی پسر قصه رو آوردن یه بچه ی ۱۳ ۱۴ بود که صدا ازش درنمیومد و یه تیشرت و مثه بقچه کرده بود و دستش گرفته بود.

بعد از طی کردن روال قانونیش تحویل من دادنش تا ببرمش جایی که برای استراحت شبانه براش آماده کرده بودن. توی راه شروع به صحبت کردم باهاش. ازینکه وضعیت مالی خانوادش مناسب نیست و ضعیفه و ۶امین بچه ی یه خانواده ی ۷ نفرست. مظلومیت و سادگیش به وضوح معلوم بود. لحن صحبت کردنش مودبانه و همراه با چشم و بله بود و هر سوالی میپرسیدم سعی میکردم صادقانه جواب بده. ازین گفت که ۲۳ روز اونجا بود و به دلیل همون مشکلات مالی توی این مدت ملاقاتی ای نداشته و از خیریه ای که به اونایی که ملاقاتی ندارن کمک مالی میکنه. میگفت دو تا دوشنبه که روز ملاقات بوده ولی کسی به دیدنش نیومده دو تا ۱۰ هزار تومن بهش دادن که البته ۴ هزار تومنش دست یکی از افسرنگهبانا مونده و دیگه بهش ندادن.

ازین گفت که اونایی که اذیت میکنن و شلوغن وظیفه نظافت دارن و خودش چون پسر خوبی بود مسئول اون بخششون بوده. میگفت توی آسایشگاه اطفال ۱۳ نفر بودن که این کوچیکترینشون بوده.

میگفت اولین روزی که آوردنش موقع نماز مغرب بوده و دیشبم که خبر آزادیشو بهش دادن موقع نماز مغرب بوده و این براش یه نشونه بود. قرآن خون و مکبر نماز های کانون بود.

واقعا پسر آرومی بود و آروم بود توی صورت و چشماش و حرف زدنش مشهود بود.

از امکاناتش پرسیدم میگفت خوبه فروشگاه دارن حموم با آب گرم و آسایشگاه مرتب و تمیز. میگفت هر روز حموم میکنن و خیلی به بهداشت اهمیت میدن. ازین میگفت که بچه های اونجا اکثر به دلیل دزدی اونجان و حتی گفت متاسفانه خیلیاشون معتادن. از دوچرخه دزد تا موبایل دزد توشون هست و حتی بوده کسی که روزی ۶ میلیون درآمد داشته از همین دزدی و درآمدشو خرج خودشو و دوستاش و مواد میکرده.

توی راه برگشت پرسیدم شام خوردی؟ گفت نه دیگه بعد نماز شام میدن که به من گفتن آزادی و آوردنم توی بازداشتگاه موقت و دیگه شام نخوردم. باهم رفتیم ساندویچی و دو تا چیزبرگر سفارش دادم. رو به روی هم نشسته بودیم. سرش اکثرا پایین بود. نمیدونم از خجالت بود یا چیز دیگه اما سرشو خیلی کم بالا میاورد.

به موهاش نگاه کردم تو سن ۱۴ سالگی از منه ۲۷ ساله بیشتر موی سفید داشت. سختی زندگی رو توی صورتش میدیدم. یه لحظه از خودم خجالت کشیدم. من یه جای این دنیا تو فکر چه چیزایی هستم و اون تو فکر چی. میگفت باید برم کلاس دهم ولی دیگه اینجا بودم و نشده ثبت نام کنم مدرسه. میگفت دوس داره مکانیک بخونه. گفت اول مثل داداشش انیمیشن سازی انتخاب کرده ولی چون به مکانیکی علاقه داره میخواد مکانیک بخونه.

توی ساندویچی فروشنده از مدرک آشپزی حج و زیارتش میگفت و اینکه دوس داره حتی برای یبارم که شده و فارغ از پولی که بهش میدن بره مکه تا توی این سن حاجی بشه و بقیه حاج حسن صداش بزن و ذوق میکرد از حاج حسن خطاب شدنش. بهش گفتم اگه اسمت دراومد و رفتی و اگه یادت اومد امشبو برای منم دعا کن. پولو حساب کردم و رفتیم به سمت خونه ایکه قرار بود برسونمش.

توی تمام مسیر به این فکر میکردم که خدایا من چقدر ازین پسر خجالت میکشم.

وقتی از ماشین پیاه شدیم تا به سمت خونه ببرمش بهش گفتم توی تیشرتت چی داری؟ باز کرد توش یه پلاستیک بود که باهاش سر تسبیح درست کرده بود. گفت اونجا یاد گرفتم و از فروشگاه گرفتم و خودم درستش کردم. میخواست یکیشو بهم بده اما گفت اینا برات خاطرست ببر و نگهشون دار.

ازش جدا شدم اما عذاب وجدان و نگرانی و احساس مسئولیت ازم جدا نشد …

پاسخ دادن

دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را وارد کنید