داستان یک سفر یک روزه

0
75

از آخرین تجربه سفر تنهاییم یا بهتره بگم سفر بدون خانواده تقریبا یه چیزی حدود ۳ سال میگذره. یجورایی از قبل خدمت مقدس سربازی تا الان که از تموم شدنش ۷ ماه میگذره بدون خانواده سفر نرفته بود. نه زمانشو داشتم نه امکانشو. حالا بعد از ۳ ماه به بهانه کار دارم یه سفر رو بصورت تنهایی تجربه میکنم. البته نمیدونم اسمشو میشه سفر گذاشت یا نه!

هیچوقت فکر نمیکردم رسوندن یه امانتی به دست صاحبش اینجوری برام دردسر بشه. البته خب دردسرشو دوس دارم. هر اتفاقی میتونه یه تجربه باشه و از وقتی فهمیدم تجربه میتونه تو شرایط سخت به کمکم بیاد از تحربه های جدید ابایی ندارم.

خلاصه که برای رسوندن این امانتی به دست صاحبش سفر یک روزه ای به تهران دارم. نه اینکه تهران یک روز اقامت دارم، نه. در حقیقت کلا سفرم یک روز بیشتر طول نمیکشه. میرم و بر میگردم تا امانتی به سلامت به صاحبش برسه. باشد که قبول افتد.

بهترین و به صرفهترین وسیله حقیقتا قطار بود. دروغ چرا ارزون بود، خب مطمئنم هست. چاله هوایی هم نداره، موتورشم از کار بیفته زیر پات زمین سفته. و از طرفی یه وقتی رو بهت میده که بعضی ها به خوابیدن پرش میکنن و بعضی ها با گوش دادن به موسیقی و یعضی ها حرف زدن و آشنا شدن با آدمای جدید و بعضی ها موبایل و بازی و بعضی هام مثه من از قبل نشستن کلی برنامه ریزی کردن. از خدا که پنهون نیست برای این زمان طولانی رفت و برگشت برای خودم لب تاب آوردم برای نوشتن سفرنامه ی یک روزم و یه کتاب جنگ و صلحح لئو تولستوی و فیلم و آهنگ که به تدریج میخوام اوقاتمو باهاشون سپری کنم و از سفرم لذت ببرم.

از قطار میگفتم. خداییش ساعت ۱:۴۰ بامداد وقت مناسبی برای شروع حرکت نیست ولی خب صرفا به قیمتش میارزید و تجربه ی جدیدی بود. اما جون میدونستم با اصرار پدر جان برای رسوندنم تو اون موقع شب به ایستگاه قطار مواجه میشم حقیقتا عذاب وجدان داشتم. ولی خب چاره ای هم نبودو در نهایت این اتفاق افتاد و سوار بر رخش به ایستگاه قطار عزیمت کردیم.

قطار دو طبقه ی من، امروز جون یه عالمه آدم تو دستای توئه، امیدوارم امانت دار خوبی برای خانواده های مسافرات باشی …

این داستان ادامه دارد 🙂

ساعت ۹ صبحه و میتونم بگم یکی از بدترین خواب ها و شب های عمرمو دیشب گذروندم. من کلا نمیتونم توی حالت نشسته بخوابم. فقط و فقط تو حالت درازکش بصورت افقی باید غش کنم. که با توجه به اتوبوسی بودن قطار اجداد بزرگوارم رو مقابل چشمام دیدم. دیگه ساعتای ۳ بود رئیس قطار اومد و بلیطارو چک کرد و خاموشی زدن. با خاموش شدن چراغا خداروشکر صدای پچ پچ زنانه بصورت نسبی حذف شد. یه نیم نگاهی به اطرافم انداختم و متوجه شدم خیلیا تو همون حالت نشسته در حال دیدن سومین پادشان از مجموع پادشاهای خوابشون هستن. به ناچار سعی در اقوا کردم سلول های بخش خواب مغزم به اینکه عزیزای من از وقت استراحتتون گذشته کردم ولی در ابتدای کار بی فایده بود. به دفعات امتحان کردم اما هربار با شکست مواجه میشدم.

دیگه ساعت حوالی ۴ و خورده ای بود که صدای اذان پخش شد و قطار از ایستگاه اول رد شد و توی ایستگاه دوم برای اقامه نماز ۲۰ دقیقه ای توقف کرد. میتونم بگم با رفتن به سرویس و گرفتن وضو و بعد از اون مشاهده سیل عزیزم افراد توی صف به شدت عرق خستگی از پیشونیم ریخت و کیف کردم 🙂

بعد از خوندن نماز دوباره برگشتیم داخل قطار. دیگه جسته گریخته تونستم توی پوزیشن های مختلف یه نیمچه چرت هاییی بزنم اما تنهای عایدیم درد عجیب توی ستون فقراتم و تیر کشیدن زانوی راستم می باشد.

الانم که دستشون درد نکنه فیلم عشقولانس رو گذاشتن دارم میبینیم.

نقل قول یکی از کارکتر های فیلم: یه دختر وقتی میگی نه، اون نه هزار تا معنی داره، نه یعنی آره ، نه یعنی الان نه بعدا ، نه یعنی باید فکرامو بکنم و …

در مرحله ی یک چهارم نهایی بخش رفت سفر هستیم. الان ساعت ۹:۱۵ صبح جمعه، من مهدی، اینجا ایران 😉

این داستان ادامه دارد …

به نظرم قطار علاوه بر تمام مزیت هاش یه خوبی دیگه ای هم که داره اینه که تاخیر نداره معمولا و ساعت رسیدنش هم معمولا از دقت خیلی خیلی بالایی برخورداره و سر تایم  میرسه و حتی این قطار امروز ما ۱۰ دقیقه زودتر. خلاصه رسیدیم و یکم توی سالن انتظار چرخ زدم تا صاحب امانتی برسه.

یه زمانی داشتم و تصمیم گرفتم اونو به گرفتن وضو برای خوندن نماز ظهر اختصاص بدم. نمیدونم باید اینو یگم با نه ولی یه بنده خداییی توی محیط سرویس بهداشتی گفت یه پیرمردی از قطار جامیمونه و سکته میکنه و … . میگفت تا وقتی من بودم ۳ تا دکتر اومدن ولی نفس نمیکشید. پرسیدم تنها بود گفت نه با دختراش و خانوادش. خیلی ناراحت کننده بود. امیدوارم اگر زندست خدا بهش سلامتی بده و اگرم از دنیا رفته خدا رحمتش کنه. بگذریم.

از سرویس که اومدم توی محیط سالن انتظار دیدم گوشیم خاموش شده. این گوشی آیفون ۴S قدیمی من یه مشکلی که داره اینه که زمانی که آنتن نداره خاموش میشه. وقتی باطریش ضعیفه زیر ۲۰ درصد بهش که زنگ بزنن خاموش میشه و …. . گوشی داغونیه ولی از هیچی بهتره. به لطف دلار ۱۴ ۱۵ هزار تومانی هم الان دیگه نمیشه گوشی خرید. گوشیمو تیر ماه فروختم ۳ میلیون تومان الان همونجوری بخوام بخرمش باید بالای ۶ میلیون تومان پول بدم.

از بحث دور نشیم گوشیمو روشن کردم و چون حدث میزدم شخص مورد نظر تماس گرفته باشه باهاش تماس گرفتم و اومده بود راه آهن و دیدمش. قیافش با چیزی که تصور میکردم خیلی تفاوت داشت. این آدم کسیه که من بیشتر از ۶ ساله میشناسمش ولی تا حالا ندیده بودمش حتی عکسشو. ولی با هم معامله های میلیونی میکنیم و هر دفعه بالغ بر ۲۰۰ میلیون پولش دسته منه. هنوز موندم چجوری میتونه اعتماد کنه. ولی بهرحال دیدمش و کاملا با تصورات من متفاوت بود. یه کوله داشت که یادمه قبلا میگفت با این کولش که میرفته اداره رئیسش دعواش میکرده که در شان کارمند این اداره نیست با کوله بیاد و ازین حرفا. یه چفیه هم دور گردنش بسته بود که میشد حدث زد برای جلوگیری از نفوذ سرما روی موتوره. خلاصه با تصورات کت و شلوار پوشیده و اتو کشیده بودنش متفاوت بود و انتظارشو نداشتم. یکم صحبت کردیم و امانتیشو بهش دادم و اونم برای تو راهی دو تا ساندویچ همبرگر برام آورده بود. به قول خودش با ساندویچای تو بازار فرق داره و خونگیه و مطمئن. میگفت یه دفعه یکی از دوستاش اومده تهران اینم بردش بهش فلافل داده بعد رفته اصفهان اون دوستش بهش بریونی داده گفته حالا من که اومدن تهران به ما فلافل دادی ولی من غذای اینجا رو بهت دادم. بعد گفته بابا فلافل غذای تهرانه دیگه. دوستشم گفته مگه بیروته 🙂 برسیم به خودمون خلاصه ازش گرفتم و تشکر کردم و بعدم خداحافظی کردم و رفتم نماز خوندم. بعد از نماز گفتم یکی از دو تا ساندویچا رو به عنوان نهار بخورم دیدم قوطی نوشابه فانتا زرد رنگه نوشابه توش کوکا مشکی خخخخخ آخه بشر تو دیگه کی هستی. ولی بازم نمک گیرم کرد دیگه. جای همه خالی خوردم و الانم سوار قطار برگشتم.

اینجا توی کوچه ای که هستم به خانم با بچش و پدر و مادرش هستن. یه دختر کوچولوی نازه که باباش قرار نبود باهاشون همسفر بشه. برا همین بچه بی قراری میکرد و از بغل باباش نمیومد بیرون. بهش بیسکوییت دادن من بهش یه سیب دادم ولی آروم نمیشد. آخرش دیگه هر شکلی بود بچه رو سپردن به مادرش و باباش رفت بیرون پشت پنجره یکم دیدش و آروم تر شد.

الانم ساعت ۱۴:۱۰ شده و قطار دیگه داره راه میفته. نیمه ی آخر این سفرم آغاز شد. خدایا به امید تو

این داستان ادامه دارد …

ساعت ۱۹:۵۰ دقیقه شده و آخرین ساعت های این سفر عجیب و غریب یک روزه ی من به تهران داره سپری میشه. سعی کردم کتاب جنگ و صلح رو شروع کنم به خوندم. اما به طرز عجیبی نویسندش در کمتر از ۱۷ صفحه از شروع کتاب بیشتر از ۱۰ شخصییت مختلف رو وارد داستان کرد اونم با اسم های عجیب و غریب که تمرکز کردن روی اسامی و تمیز دادنشون از هم با این تکونای بی وقفه و صدای قطار کار پیچیده ای هست. بنابراین کتاب رو گذاشتم کنار و سعی کردم یکم بخوابم و خداروشکر موفق بودم. از پنجشنبه صبح که برای عزیمت به محل کار بیدار شده بودم فرصت خواب پیدا نکرده بودم و بعد هم که قطار اتوبوسی دیشب و بی خوابی حسابی خستم کرده بود. اونم منی که جدا نمیتونم از خوابم بگذرم. بنابراین دیگه تخت بالارو انتخاب کردم و ملحفه ها رو پهن کردن و آمادگی خودم رو برای جدایی موقتی روج از بدن به جهت استراحت جسمی اعلام کردم و دیری نپایید که خواب به بیداری مستولی گشته و به دنیایی رویاهای صادقه پا نهادم. یه سری خواب ها هم میدیم که فقط یه صحنش یادمه داشتم با تلفن صحبت میکردم و با ترمز ناگهانی قطار از تخت به سمت جلو پرتاب شدم و در یک حرکت اسپایدری خودمو انداختم رو تخت بالای بغل و نجات پیدا کردم 🙂

از خواب که بیدار شدن با تاریکی مطلق هوای بیرون مواجه شدم که خاموش شدن چراغ های کوپه برای راحتی خواب کوچولوی هم سفرم که دیگه خبری از بهانه گیریاش برای باباش نبود مزید بر علت بود بر تاریکی بیرون. خداروشکر یکی از ساندویچ هایی که صاحب امانت ظهر به رسم توراهی برام آورده بود به همراه نصف شیشه نوشابه فانتا حاوی نوشابه کوکاکولا مونده بود که تونست مرهم گرسنگی بی حد دلم بعد از یه خواب دلچسب توی شرایط سخت قطار بشه و سیرم کنه، خدایا شکرت خدایا شکرت خدایا شکرت

بعد از خوردن عصرانه یا بهتره بگم شام تا رسیدن به ایستگاه شاهرود برای اقامه نماز سعی کردم سرم رو به خوندن اخبار گرم کنم و با رسیدن به ایستگاه نمازم رو خوندم. وقتی برگشتم توی اتاق تصمیم گرفتم برای عوض شدن حال و هوام و یکمی مطالعه و البته راحت گذاشتن هم کوپه ای هام برم رستوران و خودم رو مهمون یک سرویس چایی داغ کنم تا بتونم وقت باقی مونده رو با نوشتن این مطلب و خوندن کتاب بگذرونم. باشد که مقبول افتد.

ساعت ۲۰:۰۷ دقیقست و میخوام کمی مطالعه کنم.

این داستان ادامه دارد …

بالاخره بعد از دو روز اومدم تا ماجرای این سفر رو به اتمام برسونم. خیلی سعی میکنم جزئیات رو به خاطر بیارم و امیدوارم موفق باشیم. از اون ساعتی که گفتم شروع کردم به خوندن دوباره اون کتاب جنگ و صلح و این بار تصمیم گرفتم با دقت بیشتر اینکار رو بکنم. به اسامی توجه بیشتری میکردم و سعی میکردم صحنه های اون رو توی ذهنم مجسم کنم با بیشتر و دقیق تر متوجه اسامی و داستان و ماجرا بشم. تا حد زیادی هم موفق شدم و بر خلاف بار اولی که اون صفحات رو میخوندم اینبار تونستم اشخاص بیشتری رو بشناسم و متوجه داستان بشم. و پیشرفت بیشتری هم داشتم و بجای ۱۷ صفحه ای که در مرتبه ی اول موفق به خوندنش شدم اون شب تونستم تا صفحه ی ۴۰ پیش برم. خوردن چاییه کاریه که وقتی محل کارم هستم در موقع انجام دادم هرکاری ترکش نمیکنم. میخواد انجام دادن کارهای روزانم باشه یا بررسی حساب های شرکت یا دیدن فیلم و علی الخصوص خوندن کتاب. اون شب سه سرویس چای از رستوران قطار سفارش دادم و دروغ نگم بازم میخواستم این کار رو بکنم. اما با توجه به نگاه عجیب و غریبی که مرتبه ی سوم مسئول رستوران بهم انداختم ترجیح دادم این کار رو نکنم. البته بار اول با تاخیر خیلی زیادی چای رو برام حاضر کرد و البته قبلش بهم گفت که در حال توزیع شام هستن و بعدش سرویس رو برام آماده میکنه. میگم سرویس تصورتون سمت سرویس های چای کافه ها نره. سرویس چای قطار متشکل از یک عدد قوری آب جوش و یک فنجان خالی و یک عدد نپتون و دو بسته قند تک نفره میشد که خب من چای رو تلخ میخورم و قند ها اضافه بود. چای هم نهایتا دو فنجون و نصفی میشد که معمولا فنجان آخرش عملا چای سرد بود. اما در کل همراه خوبی بود برام موقع کتاب خوندن. اما یه مشکل داشتم و اون کج بود میزی بود که کنارش نشسته بودم و قوری چای رو اون قرار داشت و حرکات قطار باعث میشد وقتی که قوری پره مقداری آب جوش ازش بریزه که وقتی چای کیسه ای رو داخل مینداختم سر ریز ها تبدیل میشد به چای و روی میز شناور میشدن و با توجه به حرکت های متوالی قطار سر تا سر میز رو طی میکردن و این منو شرمنده میکرد. دستمال کاغذی هم همراهم نبود که میز رو خشک کنم و ناراحت بودم که مسئول رستوران موقع نظافت میز ها با خودش در مورد من چی فکر میکنه. و این اتفاق در هر سه سرویس چای تکرار شد 🙂 .

گاهی به آدمای دیگه ای که برای صرف غذا میومدن رستوران خیره میشدم و گاهی به تاریکی محض محیط اطراف قطار و گاهی به ماه 🙂

دیدن آدما بهم حس خوبی میده ، اینکه با خودم فکر کنم توی سرشون الان دقیقا چی میگذره برام جالبه.

پدر خانواده ی هم کوپه ای هم اون اواسط اومد و گفت اگه میخواین میتونین بیاین داخل کوپه ، اما به محیط رستوران عادت کرده بود و فضای تنگ و کوچیک کوپه برام راحت نبود. از طرفی لذت خوردن چای و خوندن کتاب تو شرایط موجود رو خیلی ترجیح میدادم. بنابراین تشکر کرده و به کارم ادامه دادم. تقریبا ۱ ساعت و ۳۰ دقیقه تا رسیدن به شهر بهشت فاصله داشتیم و قطار نزدیک نیشابود بود و خانواده ی هم کوپه ای رو دیدن که نزدیک درب خروج از فاصله ی حدود ۳۰ متری ظاهرا قصد پیاده شدن در مقصد نیشابور رو داشتن. مادر خانواده با اشاره بهم فهموند که عینکم رو داخل کوپه جا گذاشتم و منم اشاره کردم که میدونم و پاشدم که برش دارم. با رسیدن بهشون ازینکه بخاطر اونا اذیت شدم عذرخواهی کردم اما گفتم که میخواستم کتاب بخونم و راحت بودم و خداحافظی کردم و عینکم رو برداشتم و به میزم داخل رستوران برگشتم. اما با رفتن اونا تصمیم گرفتم آخرین ساعت سفرم رو داخل کوپه بگذرونم. بنابراین وسایلم رو برداشتم و داخل کوپه برگشتم. اول تختی که روش خواب بودم رو مرتب کردم. بعد آشغال ها رو داخل پلاستیک ریختم. و پلاستیک میوه ای که خانوم مادر برام گذاشته بودن رو درآورده و با روشن کردن تبلت به سراغ اینستا و تلگرام رفتم. تلویزیون قطار هم فیلم آینه بغل رو نشون میداد. اختلاف طبقاتی رو با این فیلم بیش از پیش درک کردم 😐 تقریبا دیگه اواخر سفر بود درب کوپه رو باز کردم و دم در ایستادم تا اخرین لحظات مناظر بیرون رو نگاه کنم. خونه های در مجاورت قطار، چراغ های جاده، ماه که توی آسمون خود نمایی میکرد و حرکات پیوسته ی قطار.

آهنگ اگه بد شد مهدی یغمایی رو با خودم زمزمه میکردم و از منظره لذت میبردم. چراغ کوپه رو خاموش کردم که انعکاس نور داخل شیشه ی قطار دیدم رو کاهش نده

اگه بد شد من ازینجا میرم

اگه بد شد میرم تا بمیرم

باید این عشق دنیارو بگیره

هوات اصلا از سرم نمیره

اگه بد شد …

خیلی قشنگ بود و هم خوانی عجیبی با شرایط قطار و محیط بیرونی و تاریکی شب داشت. هندزفری رو توی گوشم گذاشتم و صدای آهنگ رو زیاد کردم و باهاش میخوندم.

نزدیکای پلی که حرم توش دیده میشه هندزفری رو کنار گذاشتم و به نشانه ی ادب با قامت راست ایستادم و به ولی نعمتم سلام کردم و بابت سلامتی و امنیت سفرم ازش تشکر کردم.

و سرانجام قطار به مقصد رسید …

امیدوار بودم بابام اون موقع شب دنبالم نیومده باشه و وقتی دیدم همینطوره آرامش پیدا کردم و تاکسی گرفتم. کرایه رو پرسیدم از مسئول تاکسی های قطار و گفت ۱۱ تومن و البته عنوان کرد که با تاکسی متر هزینه محاسبه میشه. سوار تاکسی شدم به مقصد خونه. به کوچه های شهر نگاه میکردم. به تصویر حرم توی آینه ی تاکسی که در حال دور شدن ازش بودم، به چراغای خیابون، به نرده های مسیر ویژه اتوبوس ، به آدما، به ماشینا ،

عجیب بود کرایه ی تاکسی متر عدد ۳۰۰۰ تومان رو نشون میداد اما راننده طلب ۱۲۰۰۰ تومن رو میکرد. نمیدونم شاید قوانین ریاضی تاکسی متر با قوانین ریاضی استیون هاوکینگ و جان نش فرق میکنه. بهر حال به همون ۱۱ تومن اکتفا کردم و وارد خونه شدم و با یه خواب دلچسب خستگی اون سفر عجیب رو به اتمام رسوندم … 🙂

پاسخ دادن

دیدگاه خود را وارد کنید
لطفا نام خود را وارد کنید